وقتی طالبان در اگوست ۲۰۲۱ دوباره کنترل افغانستان را به دست گرفتند، هزاران زن افغان دریافتند که آیندهای را که سالها برای ساختنش تلاش کرده بودند، در مدت چند روز از دست دادهاند. بسیاری خانهنشین شدند، شماری راه تبعید را در پیش گرفتند و عدهای نیز در همان کشور ماندند و با محدودیتهای تازه کنار آمدند.
سحر، دختر جوانی از کابل، یکی از کسانی است که میگوید آن روزها مجبور شد میان «ماندن» و «زندگی کردن» یکی را انتخاب کند.
او که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده، در خانوادهای سنتی نزد کاکایش بزرگ شد؛ خانوادهای که با ادامه تحصیل و استقلال زنان موافق نبود. با وجود این محدودیتها، او تا صنف دهم درس خواند و همزمان با خیاطی، علاقهاش به طراحی لباس را دنبال کرد.
سحر میگوید از سالهای نوجوانی آرزو داشت روزی برند لباس خودش را تأسیس کند، اما این رؤیا در محیط خانواده نه تنها تشویق نمیشد، بلکه با مخالفت جدی روبهرو بود.
بازگشت طالبان، به گفته او، آخرین امیدهایش را نیز از بین برد.
او میگوید: «اگر پیش از آن رسیدن به آرزوهایم دشوار بود، بعد از سقوط کابل تقریباً غیرممکن شد.»
با اعمال محدودیتهای گسترده بر آموزش، اشتغال و حضور اجتماعی زنان، سحر تصمیم گرفت افغانستان را ترک کند؛ تصمیمی که به گفته خودش از علاقه به مهاجرت ناشی نمیشد، بلکه نتیجه بسته شدن تمام راههای قانونی و امن برای ادامه زندگی بود.
سفر او از ولایت نیمروز آغاز شد؛ سفری که از پاکستان، ایران، ترکیه، یونان، سوئیس، آلمان و فرانسه گذشت و بارها او را تا آستانه مرگ پیش برد.
در نخستین تلاش برای عبور از مرز ایران، بازداشت و دوباره به افغانستان بازگردانده شد. او میگوید وقتی دوباره به مرز هرات رسید، آنقدر ناامید شده بود که حتی به پایان دادن زندگیاش فکر کرد.
اما این پایان راه نبود.
سحر بار دیگر راهی ایران شد و سپس خود را به ترکیه رساند؛ مسیری که به گفته او برای یک زن تنها، هر روز با خطر قاچاقچیان، تیراندازی نیروهای مرزی و سرمای کشنده همراه بود.
در مرز ترکیه، ساعتها در میان برفی که گاه تا قامتش میرسید، پیادهروی کرد. او میگوید در طول مسیر اجساد مهاجرانی را میدید که سرمای کوهستان جانشان را گرفته بود و هر لحظه بیم آن میرفت که خود نیز به یکی از آنها تبدیل شود.

«سفری که هر مرز آن آزمونی برای زنده ماندن بود»
ترک افغانستان برای سحر، آغاز یک سفر معمولی نبود؛ بلکه ورود به مسیری بود که در آن هیچ تضمینی برای رسیدن به مقصد وجود نداشت.
او به تنهایی راهی شد؛ بدون خانواده و بدون شبکهای از حمایت که بتواند در طول مسیر به آن تکیه کند. نخستین مقصد، ولایت نیمروز بود؛ جایی که بسیاری از مهاجران افغان تلاش میکنند از آن راه خود را به ایران باز کنند.
سحر میگوید هنگام خروج از افغانستان، چادری بر سر داشت و از ترس، حتی جرئت نداشت به اطراف نگاه کند. او نمیدانست آیا بار دیگر کشورش را خواهد دید یا نه، اما مطمئن بود که ماندن، به معنای چشم پوشیدن از آیندهای است که سالها برای آن جنگیده بود.
نخستین تلاش او برای ورود به ایران با شکست روبهرو شد. نیروهای مرزی او را بازداشت کردند و دوباره به افغانستان بازگرداندند.
بازگشت اجباری، به گفته او، یکی از تلخترین لحظات زندگیاش بود.
«وقتی دوباره به مرز هرات رسیدم، احساس کردم دیگر هیچ راهی باقی نمانده است. حتی برای لحظهای به پایان دادن زندگیام فکر کردم.»
اما همانجا تصمیم گرفت یک بار دیگر شانس خود را امتحان کند.
چند روز بعد، دوباره راهی مرز شد؛ این بار موفق شد وارد ایران شود و سفرش را ادامه دهد.
او میگوید عبور از ایران و سپس رسیدن به ترکیه، بیش از آنکه شبیه یک سفر باشد، شبیه تلاش روزانه برای زنده ماندن بود.
در این مسیر، قاچاقچیان کنترل کامل گروههای مهاجر را در اختیار داشتند. به گفته سحر، رفتار آنها اغلب خشن و تحقیرآمیز بود و مهاجران هیچ اختیاری درباره مسیر، زمان حرکت یا حتی استراحت نداشتند.
برای زنان، این خطرها دوچندان بود.
سحر میگوید در تمام مسیر مجبور بود همزمان از جان خود، امنیتش و آیندهاش محافظت کند.
عبور از مرز ترکیه، یکی از دشوارترین بخشهای سفر او بود.
گروه مهاجران ساعتهای طولانی در میان کوهستان و برف سنگین پیادهروی کردند؛ برفی که به گفته او، گاهی تا ارتفاع قدش میرسید.
سرما تنها تهدید مسیر نبود.
او میگوید در طول راه، بارها صدای تیراندازی نیروهای مرزی را شنید و در میان مسیر، با پیکر بیجان مهاجرانی روبهرو شد که سرمای کوهستان فرصت ادامه راه را از آنها گرفته بود.
«هر بار که یکی از آن جنازهها را میدیدم، با خودم فکر میکردم شاید نفر بعدی من باشم.»
در لحظاتی که دیگر توان راه رفتن نداشت، زنی افغان که همراه دو کودک خردسالش سفر میکرد، به او امید میداد.
سحر میگوید آن زن، بدون آنکه او را از قبل بشناسد، مدام تکرار میکرد: «تو میتوانی.»
او هنوز هم آن جمله را یکی از مهمترین دلایل ادامه دادن مسیر میداند.
پس از رسیدن به ترکیه، برای نخستین بار احساس کرد میتواند برای مدتی از فرار فاصله بگیرد و زندگی عادی را از نو آغاز کند.
او برای تأمین هزینههای زندگی، هر کاری را که پیدا میکرد انجام داد؛ از کارهای ساده گرفته تا فعالیت در حوزهای که همیشه به آن علاقه داشت.
سحر به تدریج وارد دنیای طراحی لباس و مدلینگ شد و بعدها همراه دو نفر دیگر در یک فروشگاه شریک شد؛ تجربهای که به گفته او، نخستین قدم جدی برای نزدیک شدن به رؤیای کودکیاش بود.
اما آرامش او دوام چندانی نداشت.
نبود مدارک قانونی، دشواری دریافت اقامت و نگرانی از بازگردانده شدن مهاجران افغان، باعث شد بار دیگر تصمیم بگیرد سفرش را ادامه دهد؛ تصمیمی که این بار او را به اروپا و فصل تازهای از زندگیاش رساند.

«تهدید، بازگردانی و سفری که تا مرز مرگ ادامه یافت»
ترکیه برای سحر، برخلاف آنچه تصور میکرد، پایان مسیر نبود. اگرچه توانسته بود برای مدتی کار کند و تجربهای در زمینه طراحی لباس و مدلینگ به دست آورد، اما نداشتن مدارک قانونی و نگرانی همیشگی از بازداشت یا اخراج، آینده او را همچنان در هالهای از ابهام قرار داده بود.
او میگوید هرچند برای نخستین بار احساس کرده بود به رؤیای کودکیاش نزدیک شده است، اما نبود امنیت حقوقی باعث شد بار دیگر تصمیم بگیرد راهی اروپا شود.
سحر از طریق دریای اژه با یک قایق بادی کوچک خود را به یونان رساند؛ مسیری که هر سال هزاران مهاجر برای رسیدن به اروپا از آن عبور میکنند. پس از ورود، چهار ماه را در جزیره لسبوس، یکی از اصلیترین مراکز پذیرش پناهجویان، سپری کرد.
اما آنچه او انتظار داشت آغاز زندگی تازه باشد، به گفته خودش به دورهای از ترس و ناامنی تبدیل شد.
او میگوید در این مدت چندین بار از سوی افراد ناشناس مورد حمله قرار گرفت و همزمان، تهدیدهایی که از سوی خانوادهاش آغاز شده بود، شدت بیشتری پیدا کرد.
به گفته سحر، زمانی که در ترکیه زندگی میکرد، برخی اعضای خانوادهاش بارها با او تماس گرفته و از او خواسته بودند به افغانستان بازگردد. او میگوید خانوادهاش زندگی مستقل یک دختر در خارج از کشور را «مایه ننگ» میدانستند و همین موضوع باعث شده بود همواره تحت فشار روحی قرار داشته باشد.
اما پس از رسیدن به یونان، به گفته او، این فشارها شکل تازهای پیدا کرد.
سحر میگوید یکی از نزدیکانش محل اقامت او را در کمپ پناهجویان به اعضای خانواده اطلاع داده بود. پس از آن، چند تن از بستگانش که در یونان زندگی میکردند، چند بار در اطراف کمپ حاضر شدند و تلاش کردند او را پیدا کنند.
او میگوید یک بار حتی تا نزدیکی محل اقامتش تعقیب شد؛ اتفاقی که باعث شد احساس کند دیگر حتی در اروپا نیز امنیت ندارد.
«بعضی روزها از ترس، حتی از اتاقم بیرون نمیآمدم.»
به گفته او، تهدیدها تنها به خانواده محدود نبود.
سحر میگوید در مسیر مهاجرت، افرادی که تصور میکرد میتوانند به او کمک کنند، از شرایط آسیبپذیرش سوءاستفاده کردند. او میگوید برخی از آنها تهدید میکردند که اگر پول پرداخت نکند، محل زندگیاش را در اختیار خانوادهاش قرار خواهند داد.
این تجربه، به گفته او، یکی از تلخترین واقعیتهای مهاجرت غیرقانونی است؛ جایی که افراد آسیبپذیر گاه نه تنها از سوی قاچاقچیان، بلکه از سوی کسانی که خود را دوست معرفی میکنند نیز در معرض سوءاستفاده قرار میگیرند.
در ادامه مسیر، سحر راهی سوئیس شد و درخواست پناهندگی داد؛ اما پرونده او با خطر رد شدن و اخراج روبهرو شد.
پس از آن، به آلمان رفت، اما بر اساس مقررات دوبلین، مقامهای آلمان او را دوباره به یونان بازگرداندند؛ کشوری که او میگوید دیگر برایش امن نبود.
بازگردانده شدن به یونان، او را بار دیگر در برابر انتخابی دشوار قرار داد.
او میگوید از یک سو نمیتوانست به افغانستان بازگردد و از سوی دیگر، در یونان نیز احساس امنیت نمیکرد.
در نهایت تصمیم گرفت یک بار دیگر همه خطرها را بپذیرد.
این بار مقصد، بریتانیا بود.
او همراه دهها مهاجر دیگر، شبانه سوار یک قایق بادی کوچک شد تا از کانال مانش عبور کند؛ مسیری که در سالهای اخیر جان صدها نفر را گرفته و به یکی از مرگبارترین گذرگاههای مهاجرت به اروپا تبدیل شده است.
سحر میگوید تعداد سرنشینان قایق بسیار بیشتر از ظرفیت آن بود.
ازدحام به اندازهای بود که او زیر بدن سایر مسافران گرفتار شد و به تدریج توان نفس کشیدن را از دست داد.
«اکسیژن به من نمیرسید. دیگر هیچ چیزی نمیدیدم.»
او در ادامه بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد، بعدها فهمید بسیاری از سرنشینان تصور کرده بودند که جان باخته است.
به گفته او، برخی از مسافران حتی برایش شهادتین خوانده بودند؛ با این تصور که آخرین لحظات زندگیاش فرا رسیده است.
این حادثه هنوز هم برای سحر تنها یک خاطره نیست.
او میگوید هر بار که آن شب را به یاد میآورد، احساس میکند دوباره همان ترس، خفگی و درماندگی را تجربه میکند.
با وجود همه این خطرها، سفر او هنوز به پایان نرسیده بود. پس از انتقال دوباره از بریتانیا به فرانسه، برای نخستین بار احساس کرد شاید کشوری را پیدا کرده باشد که بتواند در آن، نه فقط زنده بماند، بلکه زندگی تازهای را آغاز کند.

«من فقط میخواستم زندگی کنم»
وقتی سحر پس از ماهها سرگردانی، بازداشت، بازگردانی و عبور از مرزهای متعدد دوباره به فرانسه رسید، برای نخستین بار پس از ترک افغانستان احساس کرد شاید بتواند زندگیاش را از نو آغاز کند.
او میگوید فرانسه را تنها به دلیل امنیت انتخاب نکرد.
برای او، این کشور یادآور دنیایی بود که سالها در ذهنش ساخته بود؛ دنیای مد، طراحی و هنر.
رؤیایی که از دوران کودکی، پشت چرخ خیاطی و میان پارچههایی که در خانه میدوخت، در ذهنش شکل گرفته بود، هنوز زنده مانده بود.
«فرانسه برای من فقط یک کشور امن نیست؛ جایی است که میتوانم به رؤیای کودکیام نزدیک شوم.»
برخلاف بسیاری از مهاجرانی که پس از رسیدن به اروپا تلاش میکنند گذشته خود را فراموش کنند، سحر میگوید هیچگاه علاقهاش به طراحی لباس را کنار نگذاشته است.
حتی در سالهایی که در مسیر مهاجرت بود، کلاسهای آنلاین طراحی لباس را دنبال میکرد و هرجا فرصتی پیدا میشد، تلاش میکرد مهارتهایش را حفظ کند.
او در ترکیه و آلمان نیز مدتی در زمینه طراحی لباس و مدلینگ فعالیت داشت؛ هرچند شرایط اقامتی و بیثباتی زندگی اجازه نمیداد این فعالیتها به شکل حرفهای ادامه پیدا کند.
امروز، پس از سالها مهاجرت، هنوز همان هدف را دنبال میکند؛ تأسیس برند شخصی لباس با نام SaharSoul.
او امیدوار است روزی این نام تنها یک برند مد نباشد، بلکه به نمادی از ایستادگی زنان افغان تبدیل شود.
«میخواهم وقتی کسی نام SaharSoul را میشنود، بداند پشت آن داستان دختری قرار دارد که برای زنده ماندن، با مرگ جنگید.»
اما مسیر او تنها به دشواریهای مهاجرت محدود نمیشود.
سحر میگوید حتی پس از خروج از افغانستان نیز احساس امنیت کامل نداشت.
به گفته او، تهدیدهای خانوادگی برای مدتها ادامه یافت و این نگرانی همواره همراهش بود که محل زندگیاش بار دیگر شناسایی شود.
او میگوید زندگی مستقل یک زن هنوز برای برخی از اعضای خانوادهاش قابل پذیرش نیست و همین مسئله باعث شده است که سالها با اضطراب و نگرانی زندگی کند.
با این حال، او معتقد است بزرگترین پیروزیاش، زنده ماندن بوده است.

سحر میگوید اگر امروز به گذشته نگاه کند، بیش از هر چیز به دختر نوجوانی فکر میکند که در کابل، میان مخالفتهای خانوادگی، رؤیای طراح لباس شدن را در سر میپروراند؛ رؤیایی که بسیاری آن را غیرممکن میدانستند.
او تأکید میکند که انتخاب مسیر پرخطر مهاجرت، هرگز از روی علاقه نبوده است.
«اگر راهی امن و قانونی وجود داشت، هرگز جانم را در اختیار قاچاقچیان و دریا نمیگذاشتم.»
به گفته او، زمانی که تمام راههای قانونی بسته باشد، بسیاری از انسانها ناچار میشوند میان خطر و ناامیدی، یکی را انتخاب کنند.
سحر امروز میگوید خود را تنها نماینده داستان زندگی خود نمیداند.
او باور دارد هزاران زن و دختر افغان تجربهای مشابه را از سر گذراندهاند؛ زنانی که از حق آموزش، کار و انتخاب آزادانه آینده خود محروم شدهاند و بسیاری از آنها هنوز در افغانستان یا در مسیرهای دشوار مهاجرت گرفتارند.
پیام او به دختران افغانستان، برخلاف آنچه بر زندگی خودش گذشته، پیام ناامیدی نیست.
او میگوید:
«هیچوقت رؤیاهایتان را فراموش نکنید. شاید رسیدن به آنها سالها طول بکشد، اما نباید اجازه بدهید کسی به شما بگوید که به خاطر زن بودن، ارزش یا توانایی کمتری دارید.»
او امیدوار است روزی افغانستان به کشوری تبدیل شود که هیچ دختری برای رفتن به مدرسه، کار کردن یا انتخاب مسیر زندگی خود، مجبور به ترک خانه و وطنش نشود.
تا آن زمان، سحر میخواهد راهی را که سالها پیش در یکی از کوچههای کابل آغاز کرده بود، ادامه دهد؛ راهی که از کوههای پوشیده از برف، کمپهای پناهجویان، قایقهای بادی و مرزهای بسته گذشت، اما رؤیای کودکیاش را از او نگرفت.
شاید روزی، لباسهایی که با نام SaharSoul بر تن مردم در گوشههای مختلف جهان دیده شوند، تنها یک برند مد نباشند؛ بلکه یادآور داستان دختری باشند که برای داشتن حق زندگی، آزادی و ساختن آیندهای که حق هر انسانی است، از مرگ گذشت و تسلیم نشد.
