مقاله‌ای از سخی بیراملی، مرکز تحقیقاتی باختر-برلین

افغانستان‌، کشوریست که با داشتن تکثر قومی، زبانی‌ و فرهنگی؛ شامل خانوادهِ کشورهای چند-ملیتی می‌شود. کشوریکه اگر این خصوصیات اش‌ به عنوان یک ارزش دیده شود، می‌تواند زیباتر و شکوفا تر از گذشته شود. اما اگر بر عکس آن ترجیح داده شود، بدبختی ادامه خواهد یافت. ولی در هر صورت آن، در این کشور؛ اگر‌ به مسایل از دید کلان تر نظر انداخته شود؛ دیده می‌شود که بر خلاف باورهای سنتی، منبع بسیاری از چالشهای بنیادین در اصل مشکل کثرت زبان‌ها، فرهنگ ها و مهم تر از همه حتی مسله اکثریت-اقلیت نبوده و  این بحث ها در ادبیات گفتمانهای کلان سیاسی-اجتماعی نیز هنوز بصورت سیستماتیک‌ شامل نشده اند. چیزیکه در اصل و همواره وجود داشته ولی کمتر به آن پرداخته شده است، مسله «تسلطگرایی»، سلطه جویی‌ و یا همان خواستِ برای «دومینیشن» «یکی» توسطِ «دیگری» می‌باشد. این خواست و حتی می‌توان گفت تلاشِ «سیستماتیک» برای حذف، سرکوب و تسلطِ بر منابع، هویت و فرهنگ دیگریِ  میان-گروهی شهروندان، به همان اندازه که در میان گروه های مختلف وجود داشته/دارد، در بین خودِ گروه ها نیز دیده شده است.

به عنوان مثال، نه تنها اینکه گروه الف در پی استثمار حقوق گروه ب بوده، بلکه افرادی در میان خودِ گروه الف نیز به «حلقه» های بالا و پایین تقسیم شده و همان ظلمی را که بالای دیگر گروه ها روا میدارد، بالای اطرافیان خودشان نیز عملی می‌کنند.

از نظر روانشناسی جوامع؛ این گرایشِ به تسلط و استثمار گروه های دیگر؛ در کنار دیگر فاکتور ها، دو عامل بسیار عمده دارد؛ اولی، حس برتریت طلبی و دومی ترس از دست دادن جایگاه گروهی.

حالا دلیل اش هر چه که باشد، هیچ کدام از این‌ حرکات؛ نه انسانی اند، نه حقوقی و نه هم منطقی.

زیرا گروه های مورد‌ ظلم و ستم قرار گرفته، برای همیشه یکسان نمی مانند و با گذشت زمان و با درک این حقیقت، به عنوان یک‌ واکنش دنبال راه و کار هایی میگردند.

تجارب کشورها و توده ها؛ هم در آسیای میانه و هم در کشورهای آفریقایی نشان داده که دو بهترین گزینهِ کارا برای مبارزه با این روش غیر انسانی گروه های استعمار گر و برتری طلب وجود دارند: اول، روشنگری میان-گروهی و ایجاد شبکه های فعال برای زنده نگه داشتن این حوادث و دوم؛ مبارزات مدنی-اجتماعی برای عدالت خواهی. در عملی کردنِ این دو‌ گزینه مهم است تا بسیار دقت نمود زیرا می‌تواند توسط گروه های قوی تر، به نحوی یا نابود و یا هم تجزیه طلبانه جلوه داده شوند.

آینده اقوام در افغانستان

افغانستان با وجود تمام چالشهایش، همچنان کشور زیبا و خانه نزدیک به چهل میلیون شهروندان اش محسوب می‌شود. آیندهِ همزیستی اقوام این کشور اما به اعمال امروزی گروه ها و شهروندان آن ارتباطِ مستقیم دارد. هر گروه قومی در مقابل دیگر گروه ها (اینجا اصلن مسله اقلیت-اکثریت نیست) دو نوع مسئولیت اخلاقی و اصولی  دارند:

اول؛ در سال‌های اخیر ولی بویژه بعد از آگست ۲۰۲۱؛ افغانستان یک بار دیگر به تنظیمات کارخانهِ خود برگشت و نزدیک به همه دستاوردهای چندین ساله مردم از دست رفتند. بناً، به همان گونه که نیاز های گروه های قومی به یکدیگر تغییر یافت، موازنه های قدرت میان گروهی نیز زیر و رو شدند. به تعبیر عامیانه تر، همه تقریباً هم سطح همدیگر شد. بر این اساس برای هیچ گروهی «هیچ یکی» این اصلن عاقلانه نیست تا هنوز هم در فکر تسلط و برتری طلبی باشد. این امر نه تنها اینکه خودِ آنها را منزوی تر از گذشته میسازد، بلکه مردم را نیز به فهم سیاسی و درایت تاریخی این نوع گروه ها مشکود می‌ کند.

دوم؛ جهان و به عنوان بخش از آن افغانستان نیز در سه دهه اخیر تغییرات چشمگیری را تجربه کرده است. متناسب با این، گروه های قومی که در گذشته دسترسی نسبتاً کمتری به منابع آموزشی، اقتصادی و سیاسی داشتند، متغییر و متحول شده اند. به عبارت دیگر، با کسب این اندازه تجارب اجتماعی – سیاسی در نزدیک به نیم قرنِ اخیر؛ کمتر گروه قومی دیگر آماده است تا در مقابل بی عدالتی ‌و برتری طلبی یک گروه دیگر خاموش بنشیند و یا حتی آنرا بپذیرند. اگر کسی و یا گروهی هنوز هم‌ نمی‌تواند تا این تغییرات اجتماعی و نسلی گروهای مختلف در افغانستان را ببیند، یا درایت سیاسی ندارد و یا اینکه با این تغییر مشکل بنیادین دارد. در هر دو صورت اما نمیتوان در مقابل تغییرات که در نتیجه پُختگی سیاسی و آموزش گروه ها به میان آمده، خیلی زیاد ایستاده گی نمود. بناً؛ بهترین روش اخلاقی، انسانی و حتی سیاسی همین است که تا بجای تضاد های کهنه و احساسات استثماری گذشته، حقایق را قبول و با تغییرات رو به افزایش توده ها کنار آمد.

جمع بندی:

این‌ مسله دیگر برای همه قابل فهم است که افغانستانِ امروز، با افغانستان یکی دو دهه پیشتر، بسیار متفاوت است. بر این اساس می‌توان گفت که نسبتِ دسترسی گروه های محروم نگه داشته شده به منابع و کسب آموزشها در داخل و بیرون از کشور در سال‌های اخیر، تسلط و استثمار  گروه های تسلطگرا بر گروه های محروم‌ نگه داشته را سخت و حتی ناممکن ساخته است. بناً، نیاز است تا بعد از این تمامی برنامه ها و نقشه ها برای آینده افغانستان با درک این حقیقت نوشته شوند که دیگر نمیتوان هیچ گروه قومی را در این کشور نادیده گرفت و یا حقوق آنها را به بدست آوردنِ دل چند تن از افراد آنها (یا بهتر گفت خریداری چند بازیکن از تیم رقیب) بصورت دوامدار استثمار نمود و برنده شد. درکِ درست و یا نادرستِ این حالت می‌تواند برای گروه های دیگر؛ دو نوع نتیجه داشته باشد: اولی، اگر درست و عاقلانه عمل شود، از این وضعیت می‌توان به عنوان یک فرصت استثنایی برای گسترش همکاری همه جانبه و ایجاد میکانیزم های عدالت محور برای دستیابی بر یک جامعه برابر‌ بوجود آورد، ولی اگر غیر اصولی و ناآگاهانه رفتار شود و در امواج این تغییرات بصورت درست، منطقی و صادقانه موج سواری نگردد، فاصله ها بیشتر می‌شوند و گروه های همسوی دیگر در مقابل این نوع بی عدالتی واکنش نشان می‌دهند و در نهایت، گروه هاییکه زمانی ظالمانِ شهر پنداشته میشدند، خود انزوای سیاسی و نابودی مرحله وار را تجربه خواهند نمود.

خلاصه اینکه، هیچ گروه قومی در افغانستان این انتخاب اخیر را ندارد. الی اینکه شناخت از جوامع متحول یافته شانرا نتواند ببیند و یا بد تر از آن، نخواهند که آنرا ببیند.

بهترین گزینه اما، نُخست در همزیستی، برابری و بعد از آن در برادری و خواهری گروه های قومی افغانستان نهفته است. نه در حرف، بلکه در عمل.