نزدیک به دو ماه از خاموشی مطلق محمد اشرف غنی، رئیس‌جمهور پیشین افغانستان، می‌گذرد؛ سکوتی که برای شخصیتی چون غنی که همواره از نوشتن، تحلیل و موضع‌گیری علنی به‌عنوان ابزار اصلی سیاست‌ورزی استفاده می‌کرد غیرعادی و پرسش‌برانگیز است. او نه گفت‌وگویی انجام داده، نه در شبکه اجتماعی ایکس (توییتر سابق) متنی منتشر کرده و نه حتی صفحه فیس‌بوک خود را به‌روز کرده است. این خاموشی، گمانه‌زنی‌های مختلفی را درباره دلایل آن برانگیخته است.

آخرین موضع‌گیری اشرف غنی به تاریخ ۲۷ نوامبر بازمی‌گردد؛ زمانی که در واکنش به حملات پاکستان، نسبت به خطر «خون‌ریزی افغان توسط افغان» هشدار داد و از احتمال شکل‌گیری پروژه‌ای سخن گفت که می‌تواند افغانستان را به سمت تجزیه و فروپاشی سوق دهد. او در آن نوشته، بار دیگر بر دوگانه همیشگی خود تأکید کرد: یا افغانستان با همدلی و پذیرش متقابل به «چهارراه آسیا» بدل می‌شود، یا بار دیگر به میدان جنگ‌های نیابتی دیگران سقوط خواهد کرد. پس از آن، اما، همه‌چیز ناگهان متوقف شد.

این سکوت طولانی، پرسش اصلی را پیش می‌کشد: آیا امارات متحده عربی کشوری که غنی پس از سقوط کابل در آن اقامت دارد محدودیتی برای فعالیت سیاسی و رسانه‌ای او ایجاد کرده است؟ تجربه نشان می‌دهد که امارات معمولاً نسبت به فعالیت سیاسی تبعیدی‌ها، به‌ویژه اگر با حساسیت‌های منطقه‌ای گره بخورد، رویکردی محتاطانه و گاه محدودکننده دارد. ممکن است فشارهای دیپلماتیک، ملاحظات امنیتی یا توافق‌های نانوشته، غنی را به سکوت واداشته باشد.

با این حال، فرضیه دیگری نیز قابل طرح است: سکوت به‌عنوان یک انتخاب آگاهانه. اشرف غنی شاید به این جمع‌بندی رسیده باشد که هرگونه سخن‌گفتن در فضای ملتهب کنونی، نه‌تنها کمکی به حل بحران افغانستان نمی‌کند، بلکه می‌تواند به تشدید شکاف‌ها دامن بزند یا دوباره او را به کانون انتقادها و منازعات سیاسی بازگرداند. او که همچنان از سوی بخش بزرگی از افکار عمومی به‌عنوان یکی از مسئولان اصلی فروپاشی نظام جمهوری شناخته می‌شود، شاید ترجیح داده است از صحنه عمومی کنار بکشد.

از سوی دیگر، این خاموشی می‌تواند نشانه‌ای از بن‌بست سیاسی و فکری نیز باشد. غنی، که سال‌ها خود را معمار دولت‌سازی، جمهوریت و نظم نوین افغانستان می‌دانست، اکنون با واقعیتی روبه‌رو است که هیچ‌یک از طرح‌ها و نظریه‌هایش در آن جایگاهی ندارد. طالبان حاکمند، اپوزیسیون پراکنده است و جامعه جهانی نیز به‌تدریج به وضعیت موجود خو گرفته است. در چنین شرایطی، سخن گفتن شاید بیش از آن‌که اثرگذار باشد، یادآور شکست‌ها تلقی شود.

در نهایت، سکوت اشرف غنی چه تحمیلی باشد و چه انتخابی خود به یک پیام تبدیل شده است: پیامِ غیبت یک چهره که زمانی در مرکز قدرت قرار داشت و امروز حتی صدایش نیز شنیده نمی‌شود. این خاموشی، بازتابی از وضعیت کلی سیاست افغانستان در تبعید است؛ سیاستی که میان محدودیت، بی‌اثری و تردید سرگردان مانده و هنوز نتوانسته پاسخ روشنی به پرسش «چه باید کرد؟» بیابد.