از اواخر ماه نوامبر ۲۰۲۵، حملات هوایی پاکستان بر بخشهای مختلف افغانستان به یک واقعیت تلخ و تکرارشونده تبدیل شده است؛ حملاتی که بنا بر گزارشها، در بسیاری موارد تلفات غیرنظامیان را در پی داشته است. در چنین شرایطی، انتظار طبیعی شهروندان این است که رهبران سیاسی و حاکمان کشور دستکم موضعی روشن، قاطع و تسلیبخش اتخاذ کنند. اما سکوت هبتالله آخندزاده، رهبر طالبان، پرسشهای جدی و حتی نگرانیهایی را در میان مردم برانگیخته است.
به عنوان یک شهروند، این سکوت بیش از هر چیز حس بیپناهی را تقویت میکند. وقتی حملات خارجی جان غیرنظامیان را میگیرد و رهبر عالیرتبه کشور هیچ واکنش علنی نشان نمیدهد، این پرسش بهوجود میآید که جایگاه مردم در معادلات قدرت کجاست؟ آیا درد و رنج آنان به اندازهای اهمیت دارد که در سطح رهبری بازتاب پیدا کند یا خیر؟
ممکن است برخی این سکوت را به «محاسبه سیاسی» تعبیر کنند؛ اینکه طالبان نمیخواهند تنشها با پاکستان بیش از این شعلهور شود. شاید هم این یک استراتژی دیپلماتیک برای جلوگیری از یک درگیری گستردهتر باشد. اما حتی اگر چنین باشد، مدیریت بحران تنها در سکوت خلاصه نمیشود. افکار عمومی نیاز به توضیح، همدلی و اطمینان دارد. نبود این موارد، فاصله میان حاکمیت و مردم را عمیقتر میکند.
از سوی دیگر، طالبان همواره بر «تأمین امنیت» بهعنوان یکی از دستاوردهای اصلی خود تأکید کردهاند. اما ادامه حملات خارجی و بیواکنشی علنی رهبر این گروه، این ادعا را زیر سؤال میبرد. امنیت تنها نبود جنگ داخلی نیست؛ بلکه توانایی دفاع از حاکمیت ملی و حفاظت از جان شهروندان در برابر تهدیدهای بیرونی نیز بخشی از آن است.
سکوت همچنین میتواند پیامهای متفاوتی برای بازیگران منطقهای داشته باشد. برای برخی، این ممکن است نشانه ضعف یا عدم تمایل به تقابل تلقی شود؛ برای برخی دیگر، شاید نشانهای از توافقات پشتپرده یا ملاحظات پیچیدهتر سیاسی. اما برای مردم عادی، این سکوت بیشتر به معنای نشنیده شدن صدایشان است.
در نهایت، پرسش اصلی این است: آیا یک نظام سیاسی میتواند بدون پاسخگویی و بدون همصدایی با مردم در لحظات بحرانی، اعتماد عمومی را حفظ کند؟ شاید زمان آن رسیده باشد که رهبران طالبان در کنار محاسبات سیاسی، به بُعد انسانی و اجتماعی این بحران نیز توجه کنند؛ زیرا در غیاب این توجه، هر سکوتی میتواند بلندتر از هر سخنی، بیاعتمادی را فریاد بزند.



